از بن بست فلسفی غرب تا بحران‌های اجتماعی در آمریکا | روزنامه رسالت
شناسه خبر : 23568
  پرینتخانه » یادداشت تاریخ انتشار : ۰۱ تیر ۱۳۹۹ - ۸:۰۰ | 296 بازدید |

از بن بست فلسفی غرب تا بحران‌های اجتماعی در آمریکا

نشانه های بحران عمیق هویتی در آمریکا در جریان اعتراضات اخیر مردم این کشور روز به روز عیان تر و آشکارتر می شود؛ تشدید موج تخریب مجسمه هایملی در شهرها و ایالت‌های مختلف آمریکا یکی از همین نشانه‌هاست.
از بن بست فلسفی غرب تا بحران‌های اجتماعی در آمریکا

نشانه های بحران عمیق هویتی در آمریکا در جریان اعتراضات اخیر مردم این کشور روز به روز عیان تر و آشکارتر می شود؛ تشدید موج تخریب مجسمه هایملی در شهرها و ایالت‌های مختلف آمریکا یکی از همین نشانه‌هاست. روز نوزدهم ژوئن، همزمان با سالروز آنچه به غلط، لغو قانون برده داری در آخرین ایالت آمریکا یعنی تگزاس خوانده می‌شود (قانون برده داری هیچ‌گاه از قانون اساسی آمریکا لغو نشده و همچنان وجود دارد)، وسعت اعتراضات و جمعیت معترضین در آمریکا بیش از روزهای قبل بود؛ در جریان اعتراضات این روز در واشنگتن، مردم مجسمه «آلبرت پایک»
را که یادآور برده‌داری در آمریکاست، به آتش کشیدند.
ترامپ در واکنش به این اتفاق در توییترش نوشت: «این افراد باید فورا دستگیر شوند. (این اقدام) برای کشور یک ننگ است.» از آغاز اعتراضات در آمریکا تا کنون دهها مجسمه ملی و تاریخی توسط مردم در ایالت‌های مختلف تخریب شده است؛ مجسمه های کریستف کلمب(کاشف آمریکا)، جورج واشنگتن(اولین رئیس جمهور آمریکا)، اسکات کی (برده دار و خالق سرود ملی آمریکا)، آلبرت پایک (از رهبران کنفدراسیون) و دهها مجسمه از شخصیت‌های ملی در شهرهایی مثل واشنگتن، سانفرانسیسکو، کارولینای شمالی، پورتلند، ریچموند، جورجیا، بوستون و مینه سوتا نمونه ای از این نمادهای ملی و هویتی تخریب شده توسط مردم خشمگین هستند. در انگلستان هم وضعیت بهتر از آمریکا نیست؛ بعد از به آب انداختن مجسمه ادوارد ‌کالستن تاجر برده در شهر بریستول، مجسمه چرچیل نخست وزیر جنایتکار انگلیس هم از دست معترضان در امان نماند. پلیس آمریکا برای یک۲۰ دلاری پا روی گردن یک انسان بیگناه سیاهپوست می گذارد و او را خفه می کند. بسیاری این رویداد را یک اقدام نژاد پرستانه می دانند و اعتراضات مردم را اعتراض به نژادپرستی می دانند. در حالی که موضوع فراتر از نژادپرستی است. رویداد قتل جورج فلوید، پای دولت لیبرالی روی گلوی مردم را به نمایش گذاشت. این حادثه رونمایی دیگری از ماهیت درونی نظام های سرمایه داری و لیبرالیسم بود.
رهبر معظم انقلاب اسلامی افول آمریکا و افول غرب را یک بسته جامع می بینند که هم در ابعاد فلسفی و نظری نیاز به ارائه محتوا دارد و هم در مصادیق و نمونه های عینی، می توان این افول را اثبات نمود. آمریکا و غرب با وجود آنکه دچار پنج پدیده ۱) اغتشاش نظری ۲) فروپاشیدگی مفهومی ۳) سردرگمی در اندیشه سیاسی ۴) بی اعتمادی عملی – تمدنی و ۵) بحران انحطاطی است، اما هژمونی و سیطره سنگین تفکرات غرب مدرن بر جریانات فکری، آکادمیک و روشنفکری دنیا موجب شده، هم روایت خود غرب از غرب، رسمیتی واقع نمایانه داشته باشد، هم روایت غرب از شرق، معتبر و مستند برشمرده شود. در واقع، جریان غالب فکری و رسانه ای دنیا، هم «غرب» و هم
«غیر غرب» را آنگونه که غرب می خواهد و می بیند روایت می کند
و به تصویر می کشد. یعنی جریان غالب هم در شرق شناسی غربیان و هم در غرب شناسی شرقیان، در چارچوب تعیین شده غرب و از زاویه دید او به شرق و غرب عالم می نگرد. اما علی رغم این هژمون سنگین، همواره گروه‌ها، جریانات، رسانه ها و افرادی بوده و هستند که برخلاف جریان حاکم، سعی کرده اند از منظر خود، حقایق و واقعیت‌های عالم را ببینند. این جریانات هم در شرق و هم در غرب وجود دارند. اساسا وقوع انقلاب اسلامی ایران، رساترین فریاد علیه روایت مرسوم غرب و آمریکا از عالم بود. فریادی که امتداد طنینش همچنان در گوشه و کنار عالم، جمع‌ها و گروه‌هایی را نسبت به واقعیت‌های خود و غرب و آمریکا بیدار می کند. بحران کرونا و اعتراضات گسترده در هفته های اخیر در آمریکا به رفتار نظام سرمایه داری با مردم که در قالب اعتراضات ضد نژاد پرستی نمود داشته است بهترین فرصت برای خوانش حرفه ای، کارشناسی و روشمند عوامل، دلایل و علل افول آمریکا و غرب و ان‌شاءالله تجزیه آمریکا پیش آورده است و می توان از بن بست فلسفی و معرفتی غرب، بحران عظیم اجتماعی آمریکا را نتیجه گرفت.
اکنون در ابتدای۴۰ سالگی دوم انقلاب عظیم اسلامی، جریان لیبرال دموکراسی حاکم بر دنیا و به ویژه آمریکا، از یکسو تلاش گسترده تر و هوشمندانه تری به کار گرفته تا با تصویرسازی و روایتگری غلط از این انقلاب الگو، هم برای مردم ایران و هم برای دنیا، زمینه های عدم کامیابی آن را فراهم کند و از سوی دیگر با بزک واقعیات خود، سعی می کند، مسیر انحطاط و بحرانی که در آن افتاده است را مخفی کند و بپوشاند. لذا در چنین شرایطی، تلاش برای شناخت و شناساندن واقعیات آمریکا، غرب مدرن و اثبات دلایل افول و احتمالا تجزیه و فروپاشی آمریکا امری مهم و ضروری است تا ناکامی ۳۰۰ سال تجربه پیاده سازی لیبرالیسم و اندیشه های معرفتی غربی به درستی ارائه شود. همه اندیشمندان اسلامی و استراتژیست های منتقد غرب باید با «خوانش واقعیات غرب» واقعیت‌های غرب مدرن و لیبرال دموکراسی غربی به ویژه آمریکایی را همانگونه که هست، بدون بزک و روتوش، شناسایی و با عملیات گفتمانی رسانه ای هوشمندانه معرفی کنند و به شکل آفندی، غرب را مورد تهاجم قرار دهند و در مقابله با عملیات روانی گسترده غربی‌ها علیه نظام اسلامی، تصویرسازی واقعی از آمریکا و غرب در ذهن مردم ایران و تصویرسازی واقعی از نظام جمهوری اسلامی ایران در ذهن مردم ایران و منطقه، را الگوی عملیات روانی خود قرار دهند. استفاده از فرصت آشفتگی های اخیر آمریکا یک استراتژی گفتمانی و رسانه ای مؤثر و کارآمد در جهت خنثی سازی و معکوس سازی برنامه غربی هاست. هدف از این عملیات گفتمانی، عملیات روانی علیه غرب و آمریکا و ایجاد تصویر واقعی از غرب در ذهن مردم ایران و منطقه و جهان است. در صورت تأمین این هدف، هدف دیگر که ایجاد زمینه مناسب و رفع موانع ذهنی در مردم جهت پذیرش کارآمدی ها و کامیابی های
انقلاب اسلامی است نیز محقق خواهد شد. توضیح آنکه با وجود زمینه ذهنی و تصویر بهشت گونه از غرب، اثبات کارآمدی انقلابی که هویتش را در غیریت و درگیری با آمریکا و غرب تعریف کرده، کاری است نشدنی.
*تبیین چارچوب نظری افول آمریکا و بحران‌های اجتماعی آن
از منظر حکمت معنوی تاریخ، سه وقت تاریخی وجود داشته است. وقت دینی، وقت شرقی و وقت غربی. باطن وقت دینی تبعیت از ولایت الهی، باطن وقت شرقی نوعی شرک اسطوره ای
و باطن وقت غربی پوچ انگاری است. ذیل هر یک از وقت‌ها، چند عالم تاریخی ظهور کرده است. وقت غربی از قرن هشت قبل از میلاد در یونان باستان پدیدار می شود و تا کنون ادامه دارد. این تاریخ غرب به سه عالم بزرگ تقسیم می شود؛ عالم غرب باستان (از هشت قبل از میلاد تا قرن ۴ یا ۵ میلادی)، عالم غرب قرون وسطی (قرن ۴ یا ۵ میلادی تا قرن ۱۵ میلادی) و عالم غرب مدرن (قرن ۱۵ میلادی تا کنون).

در غرب باستان نوعی نظم کاسموسانتریک حاکم بود و جهان دائر مدار همه چیز بود؛ غیرمذهبی، استکباری و متکی بر برده داری بود. غرب قرون وسطی هم عالم تئوسانتریک است یعنی نوعی روایت مشرکانه یهودی یونانی از خدا در این عالم حاکم است. اما ماهیت عالم غرب مدرن، اومانیستیک است. یعنی در این عالم، انسان محور شده است. این عالم، به چند دوران بزرگ تقسیم می شود. دوران اول، رنسانس است که دوران تولد عالم غرب مدرن است. از نیمه قرن ۱۴ میلادی تا دهه های آغازین قرن شانزدهم. دوران دوم از ۱۵۱۷ میلادی شروع و تا ۱۶۸۸ ادامه پیدا می کند. در این دوران فلسفه های اومانیستی توسط دکارت شکل می گیرد و مؤلفه های اصلی هویتی غرب مدرن شکل می گیرد.
دوران سوم موسوم به روشنگری است و خود مدرنیست‌ها این دوران را خیلی مهم می دانند. در واقع این دوران، دوران شکوفایی غرب مدرن است و تمام اندیشه هایش در عمل محقق می شود. از ۱۶۸۸ میلادی تا ۱۸۰۰ ادامه دارد. موج اول انقلاب صنعتی، انقلاب فرانسه و استقلال آمریکا در این دوران رخ می دهد.
دوران بعدی دوران تعمیق غرب مدرن و روشنگری است که از ۱۸۰۰ تا حدود ۱۹۰۰ ادامه می یابد.
دوران کنونی که از اوایل قرن بیستم شکل گرفته دوران انحطاط غرب مدرن است. در واقع هر کدام از این عوالم را که بحث می کنیم
یک دوران تولد داشته اند، یک دوران نزج گیری و کودکی، یک دوران بلوغ و شکوفایی و یک دوران بحران انحطاطی هم در پایان داشته اند.اگر از منظر فلسفه تاریخ و یا حکمت معنوی تاریخ نگاه کنیم می بینیم که نشانه های آغاز دوران بحران انحطاطی عالم غرب مدرن از سال‌های ۱۸۸۰ یا ۱۸۹۰ به تدریج پیدا شده است و می توانیم بگوییم عالم غرب مدرن از آغاز قرن بیستم وارد دوران بحران انحطاطی خود شده است. نکته مهم اینکه این فقط ادعای ما نیست، افرادی مثل توئین بی یا اشپانگلر هم به این مسئله اشاره کرده اند. یا حتی بحث خودفراموشی هایدگر ناظر به همین معناست. بحران انحطاطی هم در نظر ظاهر می شود و هم در عمل. جنگ جهانی و بحران اقتصادی از نشانه های عملی این دوران هستند. یا تحولات اجتماعی ای مثل فروپاشی نظام خانواده، افزایش شدید خشونت، تغییرات ترکیبات جمعیتی و ….
بحران عالم غرب مدرن را باید با ایده آل‌ها، خواست‌ها، آرمان‌ها و شعارها، مطالبات و مدعاهایش سنجید. در قرن ۱۸ که دوران روشنگری بود، ادعای آن‌ها این بود که جهانی خواهیم ساخت که در آن فقر وجود نخواهد داشت، رفاه فراگیر خواهد بود، جنگی در کار نخواهد بود. جهانی که بیماری در آن وجود نخواهد داشت و حتی برخی معتقد بودند جهانی خواهیم ساخت عاری از مرگ! اکنون نه تنها هیچ‌کدام از این ادعاها محقق نشده است بلکه درست برعکس آن اتفاق افتاده. برای همین هم هست که حتی متفکران معتقد به غرب مدرن مانند ویل دورانت می گویند اگر به مفهوم پیشرفت توجه کنیم متوجه می شویم که از نظر اخلاقی پیشرفت نکرده ایم. فوکو، هایدگر، مارکوزه، آدورنو، اورکایمر، اریک فروم و مکتب فرانکفورتی‌ها که اساسا منکر پیشرفت‌ها هستند. از سال ۱۹۴۰ میلادی به بعد یک جریان عظیم اندیشه ای در غرب مدرن شکل گرفت که کاملا معتقدند غرب مدرن دچار انحطاط شده است. مثلا ادورنو و اورکایمر در کتاب دیالکتیک روشنگری می گویند اکنون روشنگری به ضد خودش تبدیل شده است. روشنگری مدعی بود می خواهد بردگی را از بین ببرد و آزادی سوژه را فراهم کند اما آنچه رخ داده است درست ضد روشنگری شده است. فردی مانند دیوید هاروی می گوید از ۱۹۸۰ به بعد جامعه غرب مدرن وارد دوران پسا مدرن و وضعیت مصرفی شده که یکی از نشانه های بحران غرب مدرن است.
از شوپنهاور و نیچه به بعد، عمده متفکران چه آن‌هایی که می خواستند از وضع موجود دفاع کنند مانند هایک، پوپر، آیزابرلین و حتی هانا آرنت و چه آن‌هایی که می خواستند به نوعی سر ناسازگاری با وضع موجود به لحاظ اندیشه ای داشتند، مثل بودریارد، لیوتار، دریدا، فوکو، رولان بارت، ژاک لاکان، مارکوزه، آدورنو، اورکایمر و … به نوعی از یک بحران یا از یک انحطاط و از یک نوع انکار تمام مفروضات و مسلمات مدرنیته سخن می گویند.
کسانی هم که در این حد نیستند و مثلا مورخ هستند مثل اشپانگلر می گوید تاریخ غرب تمام شده است. تاریخ تمدن به مسیر دیگری می رود. در مقام عمل هم تمام فاکتورهای اصلی ای
که نشان دهنده بحران انحطاطی یک عالم تاریخی است رخ داده یا در حال وقوع است. معمولا نمونه سازی برای عوامل انحطاط تمدن‌ها را از روی روم باستان انجام می دهند. سه چهار فاکتور اصلی در این نمونه سازی وجود دارد.
مؤلفه اول اینکه مشروعیت و کارکرد روندهای ایدئولوژیک کمرنگ می شود در نتیجه این عوالم برای ادامه اقتدار خود مجبور می شوند
به سمت نظامی گری روی بیاورند. همان نشانه های بحران در اندیشه که بیان شد موجب می شود آمریکا برای تداوم اقتدار خود بیشترین کارکرد نظامی را از خود بروز دهد. آمریکای امروز اقتدار اقتصادی ندارد، هویت ایدئولوژیک هم از ابتدا نداشته است، تنها چیزی که برایش باقی مانده، اقتدار نظامی است و آن هم با اتفاقاتی مانند جنگ سوریه و یمن، ناکارآمدی خود را نشان داده است.
امپراطوری روم از پایان قرن اول میلادی دائما در حال کشورگشایی نظامی است و اتفاقا فیلسوفان تاریخ همین زمان را آغاز پایان امپراطوری روم می دانند. مؤلفه دوم بحران اقتصادی است. بحران اقتصادی در قرن بیستم عمومیت پیدا کرده است و هر چند سال سیکل‌های بحران های اقتصادی داریم. سیکل بحران ۲۰۰۸، سیکل بحران ۱۹۹۷، سیکل بحران ۱۹۷۳، ۱۹۲۹ و … مسیر از کارانداختن اقتصاد موجود را پیش می برند. اینکه وضعیت اقتصاد به گونه ای شده است که از ۱۹۸۰ به بعد برای اینکه مانع نزولی شدن رشد نرخ سود سرمایه بشود، به اجبار نسخه سوسیال دموکراسی را کنار گذاشت كه نشانه ای از بحران است. نسخه نئولیبرالیسم هم نتوانست رونق ایجاد کند و حتی نارضایتی اجتماعی هم ایجاد کرده است. مثل جلیقه زردهای فرانسه یا اعتراضات ۲۰۱۱ انگلستان یا شب‌های مونیخ، یا فروپاشی اقتصادی یونان و ….
مؤلفه سوم تغییر ترکیب جمعیتی است. از درون عالم غرب مدرن، بافت جمعیتی و ترکیب جمعیتی در حال تغییر است. مؤلفه چهارم، بحران هویت است که در عالم غرب مدرن موج می زند. نگاهی به آثار نوشته شده در زمینه روانشناسی هویت یا جامعه شناسی هویت، این نکته را اثبات می کند.
جمع بندی آنکه عالم غرب مدرن در وضعیت بحران انحطاطی بسر می برد و ما وقتی می خواهیم غرب شناسی کنیم باید این مسئله را نقطه شروع کار خود قرار دهیم. البته باید این نکته را توجه کنیم که بحران انحطاطی یک روند است نه یک نقطه؛ از اوایل قرن بیستم شروع شده و ادامه دارد. همین دوران قابل تقسیم به دو دوره است؛ دوره اول از ۱۸۸۰تا۱۹۸۰ و دوره دوم از ۱۹۸۰ تا امروز. پس عالم غرب مدرن در درون خود یک دوران گذار را شروع کرده است که نشانه های ظهور یک تاریخ تازه را دارد. مثلا یکی از نشانه ها، ظهور نوعی دلدادگی معنوی است که به‌دیل سکولاریسم اومانیستی است.
ظهور انقلاب اسلامی هم به عنوان یک انقلاب طلیعه دار، در واقع چشم انداز فردایی که تاریخ به سمت آن حرکت می کند را نشان می دهد و این انگشت اشاره و نمایاندن چشم انداز، فارغ از سرانجام تجربه انقلاب اسلامی در ایران است.
برای اثبات بن بست اجتماعی آمریکا فهرست سوژه های قابل درک برای همه مردم نیز نیاز است. تدوین و تهیه فهرستی از موضوعات و سوژه هایی که در واقع داده های استنادی ادعای اصلی این مقال هستند و ناکارآمدی‌های لیبرال دموکراسی در مدیریت جامعه و دنیا را در حوزه های مختلف نشان می دهند و نشانه های عینی فروپاشی آمریکا را نشان می دهند، برای نخبگان ضروری است. فهرست‌واره اولیه ذیل را همه نخبگان می توانند تکمیل کنند:
۱- اقتصادی: سرمایه گذاری خارجی، بدهی خارجی، بحران دلار، واردات و تعرفه وارداتی، بیکاری، نیروی کار غیر بومی، بیمه، فساد سیستماتیک و پولشویی
۲- معیشتی: بالابودن هزینه زندگی، تعهدات سنگین بانکی مردم، فقر، کارتن خوابی، اختلاف طبقاتی، عدم عدالت در توزیع امکانات و خدمات، کار زیاد،
۳- اداری و حقوقی: ناکارآمدی اداری، فساد سیستماتیک و
رشوه گیری، قوانین تبعیض آمیز (تبعیض نژادی قانونی)،
۴- سیاسی: عدم اعتماد مردم به حاکمان، دموکراسی حداقلی، هزینه انتقاد از اسرائیل و …
۵- امنیتی: عدم امنیت در شب، خرید و فروش اسلحه، حوادث تروریستی.
۶- فرهنگی: بحران هویت، بحران خانواده، خشونت نسبت به زنان و کودکان، بحران تنهایی، افسردگی و آمار خودکشی، موج اعتراضی نسبت به نگاه جنسی به زنان، مصرف زدگی، موج اعتراض به همجنس‌بازی (فرزندان بدون پدر یا بدون مادر)
۷- اجتماعی: تحدید جمعیت و تهدید نسل، وضعیت
مهاجرت پذیری، وضعیت بهداشت محیط، خدمات شهری، تجاهر به اعتیاد، وضعیت و شرایط تحصیل، ترافیک، آلودگی هوا
۸- فکری و اندیشه ای: عدم ارائه تئوری‌های جدید، نقدهای پست مدرن‌ها نسبت به مدرنیته، انسداد نظری غرب.
اعترافات متفکرین پست مدرن منتقد غرب مدرن(بودریارد، لیوتار، دریدا، فوکو، رولان بارت، ژاک لاکان، مارکوزه، آدورنو، اورکایمر) و اذعان متفکرین خلاف جریان حاکم در غرب مانند سومبارت، گارودی و وجود نشانه های بحران انحطاطی و ناکارآمدی غرب در آثار نویسندگانی مانند کافکا و مارکز، موید این معناست.
بحران اجتماعی اروپا و آمریکا، بی شک ریشه های هستی شناختی و معرفت شناختی دارد که بدون خوانش آن‌ها نمی توان ابعاد بحران عظیم اخیر را درک نمود.

نویسنده : علیرضا معاف |
به اشتراک بگذارید
تعداد دیدگاه : ۰
  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط رسالت در وب منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.