عاشقانه های زیر خاکستر - روزنامه رسالت | روزنامه رسالت
شناسه خبر : 60526
  پرینتخانه » فرهنگی, مطالب روزنامه تاریخ انتشار : ۲۳ بهمن ۱۴۰۰ - ۶:۳۸ | 470 بازدید |
قصه گویی و تکنیک یوسف حاتمی کیا در «شب طلایی» ما را به یاد پدرش می اندازد

عاشقانه های زیر خاکستر

اگر بپرسند زیبایی «درباره الی» فرهادی به کدام قسمتش بود، می گویم به تیتراژ پایانی اش که ناگهان با لحن همان تیتراژ آغازین، نام صابر ابر روی پرده آمد. نامی که از تیتراژ ابتدایی حذف شده بود تا لطمه ای به کشف عشق پنهان شده در فیلم وارد نشود.
عاشقانه های زیر خاکستر

جواد شاملو
اگر بپرسند زیبایی «درباره الی» فرهادی به کدام قسمتش بود، می گویم به تیتراژ پایانی اش که ناگهان با لحن همان تیتراژ آغازین، نام صابر ابر روی پرده آمد. نامی که از تیتراژ ابتدایی حذف شده بود تا لطمه ای به کشف عشق پنهان شده در فیلم وارد نشود. آنجا بود که می فهمیدیم یک فیلم عاشقانه دیده ایم، عاشقانه ای نه بین علیدوستی و شهاب حسینی، که هرگز بین شان عشقی جوش نخورد، بلکه بین ابر و علیدوستی، در نقش الی. در این فیلم آنچه بیش از گره گشایی داستان اهمیت می یافت، کشف رابطه ای بود که از خلال داستان به آن می رسیدیم. وجود این رابطه، حادثه فیلم را حادتر می  کرد؛ اگرچه در ظاهر ربطی به آن نداشت. یعنی بین غرق شدن الی و رابطه عاشقانه او ربطی وجود نداشت اما این عشق مقیاس رخداد را به کلی متفاوت می کرد.
 بیرون زدن گدازه های بحران از دورهمی های سرخوشانه که شبیه آرامش های پیش از طوفان اند در سینمای ایران به کرات دیده شده و می توان پیوند عمیقی بین این ژانر با طبقه متوسط مشاهده کرد. خانواده های جمع هایی مدرن که دوری از نظم سنت، آن ها را گوناگون و رنگانگ کرده و بی قوارگی فرهنگی، مستعد شکاف ها و گسل هایشان ساخته. «درباره الی» و «سعادت آباد» را می توان الگوی مثالی این دسته فیلم ها دانست که اکنون «شب طلایی» یوسف حاتمی کیا هم از کاروان جشنواره فجر چهلم به آن ها پیوسته. «شب طلایی» یکی از قصه گوترین فیلم های جشنواره است که بدون معطلی مخاطب را به دل داستان می کشاند. سوژه قصه هم نشان می دهد آنچه برای فیلمساز جوان در اولین فیلمش درجه نخست اهمیت را داشته، یک روایت داستانی پرکشش بوده است، پیش از هر چیز دیگر. عیان بودن این نیت فیلمساز و نیز تجربه اول بودن کار، باعث می شود انحراف او از ادعای فیلمش را نادیده بگیریم. فیلم ادعا دارد که با پیرنگ مادر پیش می رود و در پایان هم به مادران سرزمین تقدیم می شود، اما جمله تقدیم چندان نمی چسبد. مادر هرچند به خوبی و روشنی رنگ آمیزی شده و در داستان جا افتاده بود، اما تبدیل به محور و پیرنگ فیلم نشد. پیرنگ فیلم، همچنان روابط خانوادگی و عاشقانه است که در اینجا بر خلاف «درباره الی»، نقش مستقیمی با اتفاقی که رخ می دهد دارد. وقتی یک عنصر تبدیل به پیرنگ می شود، که ارتباط زیادی با سرآغاز و سرنوشت داستان داشته باشد. لازمه پیرنگ شدن یک عنصر، حضور کمی آن نیست بلکه درجه ابتنا و اتکای فیلمنامه به آن است. ممکن است در فیلم یا داستانی تنها یک صحنه از مادر داشته باشیم، اما تمام داستان بر همان صحنه استوار باشد. 
داستان فیلم از این قرار است که اعضای فامیل برای مادربزرگ خانواده جشن تولدی گرفته اند.
 ناگهان حامد، یکی از دامادهای خانواده که نقشش را حسن معجونی بازی می کند سر می رسد و پس از سلام و علیکی هرچند ظاهرا گرم اما مختصر، سراغ چیزی از زنش می گیرد. از نوع جاخوردن حاضرین مهمانی از آمدن او که چندان حاکی از رضایت و خرسندی نیست، می فهمیم او نباید چندان عضو محبوبی در خانواده باشد. در ادامه نیز این غیریت و ناخودی بودن حامد بیشتر عیان می شود. فرزندان مادربزرگ، تصمیم دارند خانه او را خراب کرده یا نوسازی کنند و چون او با این کار مخالف است، مخفیانه برنامه ریزی آن را انجام می دهند. این مسائل معمولا در فیلم  ها نماد است و البته که خوراک نقد نوشتن، اما در اینجا کاری به آن نداریم. آنچه حامد دنبال آن است چند کیلو طلای شمش است و گویا آب شده و به زیر زمین رفته. بازی معجونی، به خوبی التهاب داستان را از ابتدا تأمین می کند و مخاطب را تا انتهای فیلم در سینما می نشاند. در این سبک فیلم ها، به جای آنکه مستقیما به مشکل خانوادگی پرداخته شود، سایه آن که بر یک حادثه دیگر می افتد نمایش داده می شود.
 در «شب طلایی» قضیه گم شدن طلاها مرحله به مرحله پیچیده تر و حادتر می گردد. در مرحله اول، می فهمیم همه اهل خانه که از قضا در آن مهمانی هم حضور دارند، از جای طلاهای حامد خبر داشته اند و در ذهن شکاک و بدبین او، همه می توانند مظنون باشند. در اینجا تنش یک سطح افزایش پیدا می کند. مرحله دوم این است که طلاها، حاصل از سهم تمام فامیل از یک کارخانه بود که ورشکسته شده و حامد برای جلوگیری از آب شدن بیش از اندازه پول ها، سهام را می فروشد و تبدیل به شمش های طلا می کند. همزمان با این خط داستانی، خط دیگری هم آغاز می شود که عاشقانه است. یکی از نوه ها، به دخترعمه خود علاقه مند بوده. دختری که از دستش لیز خورده و به تور صیاد دیگری رفته است. شکست این پسر، همزمان می شود با علاقه دخترعمه دیگرش–با بازی سوگل خلیق- به او. این عشق مثلثی و مربعی، پیرنگ تکراری دیگر فیلم «شب طلایی» است. در نهایت نیز همین عشق است که سرنوشت داستان را رقم می زند. علاوه بر این، رابطه بد حامد با همسرش، از دیگر گسل هایی است که باعث بروز این زلزله شده است. در پایان، طلبکارهای حامد در حالی که هنوز شمشی پیدا نشده، زنگ در خانه را می زنند. طلبکارهایی که از ابتدا با تماس های مکرری که توسط حامد
 بی جواب می ماند، به تنش فیلم می افزودند. در این زلزله، ستونی که فرو نمی ریزد، مادر است و اگرچه در نهایت شمش به صاحبش باز
 نمی گردد، اما حامد به برکت همین ستون از زیر آوار جان سالم به در می برد. در «شب طلایی» علاوه بر شمش های طلا، دو طلای مهم دیگر هم بود. یکی طلای وجود مادر، همان ستونی که در بحبوحه زلزله همه کم و بیش او را فراموش می کنند یا به فکر مراقبت از این شاه ستون نیستند. طلای دیگر، دختری است که از دست نوه پسری مادربزرگ رفته. گویی طلاهای گمشده واقعی، این دو هستند.
یوسف حاتمی کیا در این فیلم، شباهت زیادی به پدرش دارد. اگرچه در مضمون کیلومترها از او دور است اما در قصه گویی و تکنیک به شدت ما را به یاد او می اندازد. فیلم نماینده ای هم از دهه هشتادی ها دارد. دختری که از ابتدا تا انتها هدفون در گوش دارد و نسبت به دعواهای بزرگ ترها وحشیانه بی تفاوت است. شدیدا جری و بی سر است اما این ها از سر هوش و عقل نیست. به همین دلیل بعد از یک اقدام متهورانه، تبدیل به یک بازیگر مهم نمی شود و بر خلاف خواستش همچنان کودک می ماند. فیلم پایانی نیمه باز دارد و سر داستان آن چنان هم نمی آید که داستان شمش تبدیل شود به یکی از هزار قصه خانه مادربزرگ.

نویسنده : جواد شاملو |
به اشتراک بگذارید
تعداد دیدگاه : ۰
  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط رسالت در وب منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.