آرشیو
انتخاب نشریه


ديدار با خانواده شهدا در برنامه ستارگان پر فروغ
عکس حجله‌ اش را خودش آماده کرد!

کوروش ايلخاني
* خانواده شهيد محمد حسن سرتيپي:
مدير فرهنگي هنري منطقه 10 به همراه معاون اجتماعي شهرداري اين منطقه در برنامه «ستارگان پرفروغ»، مهمان خانواده شهيد دوران دفاع مقدس "محمد حسن سرتيپي" در بيت معظم اين شهيد والامقام بود. شهيد سرتيپي متولد سال 1342 در حالي که تنها 2 ماه مانده بود تا ديپلمش را بگيرد، به جبهه هاي حق عليه باطل رفت. او در جريان آزادسازي خرمشهر در عمليات بيت المقدس بااصابت گلوله به شهادت رسيد.
درحاشيه اين ديدار، خبرنگار ما با پدر و مادر شهيد حسن سرتيپي به گفت و گو پرداخت.همه دارايي شان از زندگي 50 ساله شان دو دختر و سه پسري است که يکي از آنها به شهادت رسيده و نامش بر کوچه اي که در آن ساکن هستند، نقش بسته است. خانواده سرتيپي ازقديمي هاي محله جيحون منطقه 10 تهران هستند و 40 سال است که در اين محل زندگي مي کنند، شهداي زيادي را به چشم ديده اند،
از شهيد "کاملي" گرفته که حالا نام کوچه بالايي خانه شان به نام او مزين است تا شهداي ديگري که يا از بستگان دور و نزديک شان بوده يا همبازي فرزندشان.
«حسن» دومين پسرشان هم جزء شهداي همين محل است. زماني که راهيِ جبهه شد 19 سال بيشتر نداشت اما اعتقادات و باورهايش چنان رشد يافته بود که ديگر دلش براي ماندن قرارنمي گرفت. حسن خواست به جبهه برود تا مثل همه آنهايي که راه شهادت و جانبازي را برگزيدند، از اسلام دفاع کند. در راهي که انتخاب کرد پدر و مادر هم مخالفتي نداشتند و راضي شدند. در واقع اتفاقي افتاد که پدر بي معطلي به رفتن "حسن"راضي شد. با توسل به حضرت علي عليه السلام راهي جبهه شد.
پدر شهيد در باره خاطره رفتن حسن به جبهه مي گويد: يک روز با يکي از پاسدارها به خانه آمد و گفت مي خواهم به جبهه بروم. يکه خوردم، توقعش را نداشتم آن قدر صريح بگويد. گفتم فرصت بده، بايد فکر کنم. گفت کار خير که فکر کردن ندارد. نامه رضايت نامه اش را که به من داد، ديدم جمله اي از حضرت علي عليه السلام روي آن نوشته است با اين مضمون که اگر دشمن به شما حمله کند و در مقابلش نايستيد، به خواري و ذلت دچار مي شويد. اين جمله را که ديدم تعلل نکردم و نامه را امضا کردم.
* در ختم فرزندم با چهره خندان حاضر شدم:
جبهه ماندنش خيلي طول نکشيد، شايد 10 روز پس از رفتنش بود که تير به پيشاني اش اصابت کرد و درعمليات بيت المقدس به شهادت رسيد. پدر، اين مطلب را 
مي گويد و ادامه مي دهد: قبل از اين که به جبهه برود از خدا خواستم اتفاقي نيفتد که زمينگير يا اسير دست دشمن شود. همين طور هم شد و"حسن" به شهادت رسيد. در مراسم ختمش با چهره خندان حاضرشدم و شکر خدا را گفتم، لباس سياه هم نپوشيدم چون اعتقاد داشتم خدا به ما افتخار و آبرو داده است.
* بايد دستم توي جيب خودم باشد:
مادر بزرگوارش مي گويد: خيلي سال است از شهادت فرزندم گذشته و گذر سالها بسياري از خاطرات را از حافظه ام پاک کرده است. با اين همه با حوصله مي نشيند و از فرزند شهيدش حرف مي زند، ازاخلاق و رفتار او مي گويد که مثال ‌زدني است. توضيح مي دهد: اخلاق خيلي خوشي داشت. عيدها که مي شد، مي گفت براي عيد ديدني برويم خانه فاميل ودوستان. ولي نمي آمد، مي گفت بايد بروم سر کار که دستم توي جيب خودم باشد.
* دعا کن شهيد شوم:
هنرستان رشته بازرگاني درس خواند، دو ماه مانده بود که درسش تمام شود، قصد رفتن کرد، معتقد بود وقت براي درس خواندن هست اما براي جبهه رفتن ممکن است دير شود. مادر در اين باره مي گويد: به پدرش اصرارکرد، گفت بمان درست را تمام کن بعد برو. قبول نکرد. يک بار به خانه آمد، ديد من لباس مشکي به تن کرده ام، پرسيد مادر اتفاقي افتاده؟ گفتم نه، فقط اتفاقي مشکي تن کردم. گفت ولي من هر وقت تو را مي بينم لباس مشکي تنت هست. طاقت نياوردم، گفتم برادر زن عمويت شهيد شده. دستم را گرفت، گفت مادر دعاکن من هم شهيد شوم. يک ماه طول نکشيد که در عمليات بيت المقدس تير به پيشاني اش خورد و شهيد شد.
* خوش به سعادتت حسن جان:
در دل مادر و پدر هيچ نشاني از حسرت و پشيماني نيست، قلب شان از شهادت حسن جوري آرام است که انگار هيچ وقت، حتي آن زمان که خبر شهادتش را شنيدند به تلاطم نيفتاده اند. اين خاصيت ايمان است که دل را در لحظات سخت با ياد خدا آرام مي کند. مادر توضيح مي دهد: من هم مثل پدرش گريه نکردم که دشمن شاد بشود. آن قدر عادي بوديم که يکي گفته بود اين پسر، فرزند اين خانواده نيست! اما ما به خاطر انقلاب ناراحت نبوديم. به هر حال دلمان به درد آمده بود. هر وقت به عکس او نگاه مي کنم، مي گويم خوش به سعادتت حسن جان.
* عکس حجله‌ اش را خودش آماده کرد:
حسن عکس حجله اش را خودش آماده کرد. مادر اشاره مي کند به عکس سياه و سفيدي که بالاي يکي از ميزها به تمام خانه نظر مي کند. او مي گويد: اين عکس را خودش گرفت و يک روز آورد خانه، گفت وقتي شهيد شدم، خواستيد به بهشت زهرا (س) برويد، اين عکس را ببريد. گفتم اين چه حرفي است مي ‌زني؟! گفت مادر، دوست دارم شهيد شوم و مي دانم شهيد مي شوم. از من خواست براي شهادتش دعا کنم، گفتم براي پيروزي اسلام دعا مي کنم.
* کاش خودم پيکرش را درون قبر مي گذاشتم:
مادر به روزي که خبر شهادت حسن را دادند، اشاره کرده و مي گويد: پدر جاري دخترم خبر شهادت حسن را داد. با قطار پيکرش را آوردند، من هنوز خبر نداشتم که چه اتفاقي افتاده است، وقتي از پله ها بالا مي آمد اخم هايش درهم بود، گفتم حسن شهيد شده؟ زد زير گريه. آنجا بود که شهادت "حسن" را فهميدم. روز تشييع رفتم که پيکرش راببينم، فقط بالاي سرش نشستم و صورتش را بوسيدم. الان از شهادتش پشيمان نيستم، فقط حسرت مي خورم که کاش خودم او را درون قبر مي گذاشتم.
* يک شهيد، دو جانباز:
حسن تنها پسري نيست که در خانواده سرتيپي به جبهه رفته باشد، بسياري از پسرهاي فاميل در جنگ به شهادت رسيده اند و دو برادر ديگر حسن نيز در جبهه حضور داشتند، خود حسن هم در جريان تظاهرات هاي انقلاب حضور داشت و 17 شهريور در ميدان شهدا به ضرب تير نيروهاي شاهنشاهي مجروح شد. برادر کوچکتر حسن نيز در دفاع مقدس از ناحيه پا مجروح شده است. 
مادر در اين باره مي گويد: يکي از بستگان مان چند روز مانده به عروسي اش شهيد شد. سه تا پسرهايم در جبهه بودند، پسر بزرگم يک چشمش و پسر کوچکم از ناحيه پا مجروح است، در جبهه پاهايش روي مين رفت. مجروح که شد اول به ما چيزي نگفتند، بعد تلفن کردند و متوجه شديم در بيمارستان مشهد بستري است، بليت گرفتيم و با پدرش به مشهد رفتيم. با پي گيري هاي زياد بالاخره توانستيم او را ببينيم. حال و روزش خوب نبود، ترکش به صورتش خورده بود و زير پاهايش چند ملافه گذاشته بودند، بعد هم پي گير شديم تا در تهران بستري شود. کل ماه رمضان را در بيمارستان بود، آن قدر ملاقاتي از دوستان و فاميل داشت که يکي ازهم اتاقي هايش گفته بود خوش به حالت اين قدر ملاقاتي داري. از آن به بعد هر وقت به ديدن پسرم مي رفتم در واقع از آن هم اتاقي هم عيادت مي کردم.
در پايان اين ديدار با اهداي لوح تقدير و نشان ويژه برنامه "ستارگان پر فروغ" منطقه 10 از مادر و پدر شهيد "محمد حسن سرتيپي" تجليل شد.
* مادر شهيد علي قربانخاني:
مادر شهيد قربانخاني گفت: وقتي پيکر علي را به تهران آوردند، پدرش تا چند روز گريه مي‌کرد. آرزو داشتيم دامادش کنيم و برايش ماشين بخريم.
مادر شهيد علي قربانخاني حدود 50 سال است که در اين محله سکونت دارد. وي سال‌هاست هرهفته درخانه اش با همراهي خانمهاي محل، مجلس روخواني قرآن برپا مي‌کند. مادرشهيد به رحل هاي چيده شده کنار طاقچه اشاره مي کند 
و مي گويد: ديروز جلسه قرآن داشتيم و هنوز فرصت نکرديم وسايل را جمع کنيم.
اين مادر بزرگوار شهيد اظهار داشت: من و همسرم، پسرعمو دخترعمو بوديم. سه دختر و دو پسر دارم. علي سومين فرزندم بود و در همين محله به دنيا آمد. وي افزود: علي متولد سال 1345 بود. مثل يک چشم برهم زدن بچه ها بزرگ شدند و انقلاب شد. از همان کودکي دستشان را مي گرفتم و به تظاهرات مي رفتيم. بچه هاي خوبي بودند بخصوص علي که کم صحبت بود. تا پدرش مريض مي شد سريع احساس مسئوليت مي کرد و نگران مي شد.
مادر شهيد قربانخاني ادامه داد: فقط خدا مي داند چه گوهري در وجودش داشت که براي ديدار با خداوند دعوت شد. هر اتفاقي که بيرون از خانه مي افتاد به ماچيزي نمي گفت. 
پنج سال در جبهه بود اما صحبتي از آنجا نمي کرد. 16 سالش بود که به جبهه رفت و در سن 19 سالگي هم شهيد شد.
وي گفت: يک بارخواهرش در ميدان حُر، او را در سنگر نگهباني ديد. خيلي تعجب کرد، وقتي به خانه برگشت ازعلي پرسيد تو آنجا چه کار مي کردي؟ گفت خيلي وقت است نگهباني مي دهم. موضوعي که ما از آن بي اطلاع 
بوديم. مدتي به کردستان رفت و بعد وارد جبهه جنوب شد. ما که خيلي از اتفاقات جنگ باخبر نبوديم، به علي مي گفتيم نرو، ممکن است آسيب ببيني، مي گفت هيچ خبري نيست، نگران نباشيد. مادر شهيد قربانخاني عنوان کرد: اولين باري که به جبهه رفت همراه با پنج نفر از دوستانش بود. اين بچه ها در همين کوچه زندگي 
مي کردند و از بچگي باهم بودند. وسايلش را برداشت که برود، پرسيديم کجا مي روي؟ گفت چند روزي بيشتر نيستم و زود برمي گردم. از بين اين 6 نفر فقط علي به شهادت رسيد. وقتي دوستانش بدون علي برگشتند حال خيلي بدي داشتند و حسرت مي خوردند.
وي اشاره اي هم به برادر شهيدش دارد که در سن 
40 سالگي با داشتن چهار فرزند، سال 61 شهيد شد. او 
مي گويد: هميشه آن نگاه آخرش را که به فرزند چندماهه اش 
چشم دوخته بود و سختي دل کندنش را به ياد دارم. وقتي برادرم شهيد شد، حال خيلي بدي داشتيم. شبي که خبر شهادتش را دادند، تا صبح گريه کردم، از آن شب چشمانم کم سوشد، براي همين اطرافيان براي دادن خبر شهادت علي خيلي احتياط کردند.
مادر شهيد قربانخاني افزود: آخرين باري را که علي به جبهه رفت به خاطر دارم، انگار مي دانست آخرين ديدارش با ماست. سه بار از خانه بيرون رفت و دوباره برگشت. گفتم علي، پس چرا نمي روي؟ گفت دوست دارم پدر را بيشتر ببينم. وي ادامه داد: وقتي رفت تا 40 روز خبري نداشتيم، نامه اي هم نداد. نگران شديم و بعد فهميديم شهيد شده است. در مهران سنگرسازي مي کردند که ترکش به سرش خورد. تا يکي از دوستانش از ماجرا باخبر شد، خودش را به بيمارستاني که علي را به آنجا بردند، رساند و چند دقيقه بعد علي به شهادت رسيد.
مادر شهيد که همه خواسته اش از فرزند شهيدش اين است که او را مورد شفاعت قرار بدهد، گفت: ان ‌شاء الله که شرمنده شهيدان نباشيم و طوري زندگي کنيم که مورد شفاعتشان قرار بگيريم. براي من سعادت است که فرزندم شهيد شده، هيچ وقت در اين باره گله نکردم، چرا که مي دانم پسرم راه درستي را انتخاب کرد و خدا هم به او لياقت شهادت را داد.
او اشاره اي هم به فرازي از وصيتنامه فرزند شهيدش 
مي کند و مي گويد: در وصيتنامه اش نوشته بود؛ «ياور اسلام و دين و پشتيبان رهبر باشيد و همچون حضرت زينب سلام الله عليها صبر پيشه کنيد، اگر يک عمر ياحسين گفتيد، امروز روزي است که بايد راه حسين عليه السلام را ادامه دهيد.»
بر اساس اين گزارش، پدر شهيد که 30 سال در آتش نشاني خدمت کرد، 9 سال پيش از دنيا رفت. مادر مي گويد: داغ علي او را مريض کرد، وقتي پيکرش را به تهران آوردند تا مدت ها گريه اش بند نمي آمد. دوست داشت وقتي علي از جبهه برگردد شغلش را ادامه دهد.
* مادر شهيد فرامرز فلفليان:
در اين ديدار، مادر بزرگوار شهيد فرامرز فلفليان در خصوص دوران کودکي شهيد گفت: فرامرز ششم آبان ماه 1339 به دنيا آمد. او بسيار ساده پوش بود و براي ديگران دلسوزي مي کرد و اگر کسي را مي ديد که لباس مناسب براي پوشيدن ندارد، لباس خودش را به آن فرد هديه مي داد. و اگر مي شنيد كسي بيمار است سريعا به ديدنش مي رفت و هر كاري كه در توانش بود براي او انجام مي داد. خلاصه اينکه هميشه سعي داشت تا به اهالي محل و مردم كمك کند. فرامرز بسيار خانواده دوست هم بود. به يادم هست آن روزها كه پدرش بيمار بود، فرامرز براي کمک خرج خانه در طول روز کار مي کرد و شبها براي تحصيل به مدرسه شبانه مي رفت.
مادر در باره فعاليتهاي سياسي دوران نوجواني فرزند شهيدش گفت: فرامرز براي مقابله با رژيم شاه خيلي فعال بود و در اين مورد کتابهاي مذهبي، عقيدتي، سياسي و فرهنگي را مطالعه مي کرد. او بي دليل و بدون مطالعه در باره آنچه در ذهن داشت اقدامي نمي کرد و با مطالعه کتابهاي سياسي و ديني به مسائل سياسي و اجتماعي روز پي برده بود. از طرفي اعلاميه هاي 
امام خميني (ره) را مي خواند و دقيق گوش مي داد. نوارهاي سخنراني هاي امام خميني (ره) که دستش مي رسيد موجب شده بود تا نقطه روشني در زندگي او شکل بگيرد و تصميم به مبارزه عليه رژيم شاه گرفت و در راه و هدفش بسيار جدي و خستگي ناپذير بود. او در مبارزه با دشمنان، سرسخت بود و سري نترس داشت و هرگز از ماموران حکومتي نترسيد و تا آخرين لحظه با شجاعت در مقابل آنها ايستاد.
مادر شهيد فلفليان در باره نحوه شهادت فرزندش برايمان گفت: يادآوري شهادت فرزند سخت است اما با اين حال مي گويم؛ فرامرز درست  روز 21 بهمن ماه 1357 شهيد شد. آن روز موضوعي فکر مرا سخت به خودش مشغول كرده بود، وقتي كه مي خواست از خانه بيرون برود، دلشوره عجيبي داشتم. به او گفتم پسرم، درگيري خيابان ها خيلي شديد شده و همه جا حکومت نظامي است. بهتر است امروز از خانه بيرون نروي. ولي او در جوابم گفت مادر جان، ما راهمان را انتخاب کرده ايم و از شما هم مي خواهم که اگرشهيد شدم، برايم اشک نريزيد، چون اين کار باعث خوشحالي دشمنان ما مي شود.
مادر ادامه داد: آن روز فرامرز براي مبارزه با ماموران شاه، با گروهي از دوستانش به سمت پادگان جي تهران حرکت کردند و ارتشي ها با ديدن آنها مهمات پادگان را آتش زدند تا به دست نيروهاي مردمي نيفتد. پس از آن به سمت پادگان باغ شاه سابق حرکت کردند. گاردي ها با ديدن مردم به نشانه تسليم، پرچم سفيد به دست گرفتند و زماني که مردم خواستند وارد پادگان شوند، آنها را به گلوله بستند، كه البته فرامرز من همان جا به شهادت رسيد و پيكر پاك او روز 22 بهمن 1357 در زمره اولين لاله هاي 
انقلاب اسلامي در قطعه 21 گلزار شهداي بهشت زهرا (س) 
به خاك سپرده شد. من هم براي زنده نگه داشتن ياد شهيدان انقلاب اسلامي، کتابهاي فرزندم را به خانه پدري در شهرمان کاشان انتقال داده ام تا مردم به ويژه جوانان با مطالعه اين کتاب ها با افکار بيدار و آرمان هاي روشن شهدا بيشتر آشنا شوند.
در پايان اين ديدار مسئولين منطقه با اهداء لوح سپاس و نشان برنامه، از اين مادر قهرمان تجليل کردند.
* مادر شهيد مصطفي معارف ‌وند:
مادر شهيد معارف‌ وند گفت: مصطفي ديپلمش را گرفته بود که براي سربازي هم ثبت نام کرد؛ براي همين فرصت رفتن به دانشگاه را نداشت. هنوز نوبتش نشده بود که با ديگر نيروها به جبهه رفت و زودتر از موعد اعزام شد.
اين مادر بزرگوار تصريح کرد: مصطفي معتقد بود راهي که مي ‌رود، مقصدش شهادت است و برگشتي ندارد، لذاخودش مي‌ دانست به شهادت مي ‌رسد. وي در ادامه گفت: بچه هاي 
ديگر من نيز به جبهه رفته اند، يکي شش ماه رفت و پسر ديگرم جانباز است.
مادر شهيد معارف وند خاطرنشان کرد: از خداوند گله اي ندارم که چرا مصطفي شهيد شد؟ چون مي دانم قسمتش بود و خدا او را انتخاب کرد. خودش هميشه مي گفت رفتن در اين راه، شهادت است و برگشتي ندارد.
در ادامه، مادر شهيد به اخلاق فرزندش اشاره کرد و گفت: اخلاق مصطفي بسيار خوب بود و خيلي به ديگران کمک مي کرد. مهربان و فهميده بود و ارتباط خوبي هم با ما و برادرانش داشت.
در پايان اين ديدار با اهداي لوح تقدير و نشان برنامه ستارگان پر فروغ منطقه 10، از مادر شهيد مصطفي معارف وند تجليل شد.
گفتني است گراميداشت ياد و خاطره شهداي والامقام منطقه 10 به همراه پاسداشت فرهنگ ايثار، شهادت و مقاومت، در قالب ديدار و تکريم خانواده معظم شهدا بر اساس فرموده مقام معظم رهبري به «تلطف و احوال پرسي از خانواده شهدا»، از اهداف برنامه ستارگان پر فروغ است که هر هفته، سه شنبه ها به همت خانه موزه شهيدان اقبالي برگزار مي شود.

آدرس مطلب http://resalat-news.com/newspaper/page/9285/1/32550/0
ارسال دیدگاه
  • ضمن تشکر از بیان دیدگاه خود به اطلاع شما رسانده می شود که دیدگاه شما پس از تایید نویسنده این مطلب منتشر خواهد شد.
  • دیدگاه ها ویرایش نمی شوند.
  • از ایمیل شما فقط جهت تشخیص هویت استفاده خواهد شد.
  • دیدگاه های تبلیغاتی ، اسپم و مغایر عرف تایید نمی شوند.
captcha